عشقولانه های مادرانه
این روزها از بس کارهای جالب انجام میدی من همش در حال جیغ و ذوق هستم بعضی وقتا انقدر توی بغلم فشارت میدم که خودم میترسم
خوشحالم که تو هم درک میکنی و اجازه میدی اینجوری بغلت کنم،آخه هر کی(جز من و بابا) محکم بوست کنه جیغ میزنی و فرار میکنی.
دیروز مامان جون میگفتن:چرا من هرچی آرتینو نگاه میکنم سیر نمیشم؟ قدر مامان جون و بابا جونات رو بدون خیلی دوستت دارند.من توی زندگیم زنی به صبوری و سادگی و خوبیه مامانم ندیدم، این نظر من تنها نیست و هر کسی مامان جونو میشناسه همین نظرو داره. باباجون هم خیلیییییی مهربونه و هر کاری از دستشون بر بیاد برای ما انجام میدن و همیشه ما رو شرمنده ی محبتشون میکنن. خدا سایه ی بزرگترها رو از سرمون کم نکنه که نعمت خیلیییییییییی بزرگی هستند.
مادر و مامانبزرگ من هم شما رو خیلی دوست دارند.من هم عاشقشون هستم. خدایا ممنون به خاطر همه چیز.
ببخشید یهویی دلم تنگ شد اینها رو نوشتم
حالا میریم سراغ آرتین گلم.
جمعه هفته پیش با یکی از آشناها رفته بودیم بیرون وقتی ما را رسوند در خونه ی مامان جون اینا همه تعارف کردند که بیان داخل خونه ولی ایشون تعارف میکرد
و با همه خداحافطی کرد،آخر از همه گفت آرتین خداحافظ و شما به جای خدافظی با دستت به داخل خونه اشاره میکردی و با التماس میگفتی که بیان خونه وای که اون لحظه همگی میخواستم قورتت بدیم.خیلیی صحنه قشنگی بود.
یه روز بعد از اینکه کل خونه را جارو زدم روی کاناپه دراز کشیدم،تو میخواستی که من باهات بازی کنم، بهت گفتم مامان خسته شده یه کمی صبر کن استراحت کنم بعدش باهات بازی میکنم. با دستای کوچیکت شروع کردی به ماساژ دادن دستهای من و بوس میفرستادی که حالم خوب بشه
همه خستگی از تنم رفت نفس مامان.
از اینکه همه کارهات رو حساب کتابه خیلی خوشحالم.تنها ناراحتیم اینه که وقتی مهدی میاد نزدیکت که مثلا بغلت کنه ، یا هلش میدی یا چنگ میزنی توی صورتش و من بسیار شرمنده میشم و زن عمو هم از کار تو ناراحت میشه،حق هم داره . البته فقط وقتی احساس خطر کنی یا مهدی بخواد وسیله ای که دستت هست را بگیره این کارو میکنی. ولی اینقدر دل نازکی که وقتی گریه کنه هرچی دستت باشه زودی میدی به اون.مامانهای عزیز اگه میشه در این مورد کمکم کنید چه برخوردی کنم؟
خودت از تخت رفتی بالا ولی نمیتونی بیای بیرون و در حال فکر برای بیرون اومدنی.



عشقولانه های مادرانه
