آرتین آرتین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره

قندعسل مامان

عشقولانه های مادرانه

1391/12/1 2:22
نویسنده : مامان قندعسل
235 بازدید
اشتراک گذاری

این روزها از بس کارهای جالب انجام میدی من همش در حال جیغ و ذوق هستم بعضی وقتا انقدر توی بغلم فشارت میدم که خودم میترسمنیشخندخوشحالم که تو هم درک میکنی و اجازه میدی اینجوری بغلت کنم،آخه هر کی(جز من و بابا) محکم بوست کنه جیغ میزنی و فرار میکنی.

دیروز مامان جون میگفتن:چرا من هرچی آرتینو نگاه میکنم سیر نمیشم؟ قدر مامان جون و بابا جونات رو بدون خیلی دوستت دارند.من توی زندگیم زنی به صبوری و سادگی و خوبیه مامانم ندیدم، این نظر من تنها نیست و هر کسی مامان جونو میشناسه همین نظرو داره. باباجون هم خیلیییییی مهربونه و هر کاری از دستشون بر بیاد برای ما انجام میدن و همیشه ما رو شرمنده ی محبتشون میکنن. خدا سایه ی بزرگترها رو از سرمون کم نکنه که نعمت خیلیییییییییی بزرگی هستند.

مادر و مامانبزرگ من هم شما رو خیلی دوست دارند.من هم عاشقشون هستم. خدایا ممنون به خاطر همه چیز. 

 ببخشید یهویی دلم تنگ شد اینها رو نوشتمقلبحالا میریم سراغ آرتین گلم.

جمعه هفته پیش با یکی از آشناها رفته بودیم بیرون وقتی ما را رسوند در خونه ی مامان جون اینا همه تعارف کردند که بیان داخل خونه ولی ایشون تعارف میکردنیشخند و با همه خداحافطی کرد،آخر از همه گفت آرتین خداحافظ و شما به جای خدافظی با دستت به داخل خونه اشاره میکردی و با التماس میگفتی که بیان خونه وای که اون لحظه همگی میخواستم قورتت بدیم.خیلیی صحنه قشنگی بود.

یه روز بعد از اینکه کل خونه را جارو زدم روی کاناپه دراز کشیدم،تو میخواستی که من باهات بازی کنم، بهت گفتم مامان خسته شده یه کمی صبر کن استراحت کنم بعدش باهات بازی میکنم. با دستای کوچیکت شروع کردی به ماساژ دادن دستهای من و بوس میفرستادی که حالم خوب بشهماچقلبهمه خستگی از تنم رفت نفس مامان.

از اینکه همه کارهات رو حساب کتابه خیلی خوشحالم.تنها ناراحتیم اینه که وقتی مهدی میاد نزدیکت که مثلا بغلت کنه ، یا هلش میدی یا چنگ میزنی توی صورتش و من بسیار شرمنده میشم و زن عمو هم از کار تو ناراحت میشه،حق هم داره . البته فقط وقتی احساس خطر کنی یا مهدی بخواد وسیله ای که دستت هست را بگیره این کارو میکنی. ولی اینقدر دل نازکی که وقتی گریه کنه هرچی دستت باشه زودی میدی به اون.مامانهای عزیز اگه میشه در این مورد کمکم کنید چه برخوردی کنم؟

خودت از تخت رفتی بالا ولی نمیتونی بیای بیرون و در حال فکر برای بیرون اومدنی.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

هیراد و عمه لیلاش
1 اسفند 91 7:22
سلام ، هیراد جون توی مسابقه شرکت کرده ، لطفا به وبلاگش بیائید و کمکش کنیدآرزومند آرزوهای شما
مامان زهرا
1 اسفند 91 17:21
ماشالا به ووروجک ناز و شیرین
مامان یاسمین زهرا
2 اسفند 91 13:47
مرضیه جون چون میدونه اونم کوچیکه احساس خطر میکنه یاسمین با عمش این رفتار رو داره تازه عمش 21 سالشه


نظر خودمم همینه ولی خوب احساس میکنم اطرافیان فکر میکنند حتما من مقصرم که آرتین این کارو میکنه
مامان محمدرهام جون
3 اسفند 91 13:49
این رفتار کاملا طبیعیه فقط توی اینجور مواقع باید حواسشو پرت کنی ومستقیم به اینکه اینکارو نکنه اشاره نکنی،از موقعیتهایی که دوستشون نداره دورش کن دوست جوون بعد از یه مدت با این مسایل کنار میاد .این طرز رفتار براش یه جور عادت شده


آخه نمیشه دورش کرد کاش زودتر کنار بیاد وگرنه مجبورم دیگه مهمونی نرم.
مامان زهرا دختر دوست داشتنی
7 اسفند 91 11:05
واقعا با حرفت موافقم بعضی وقتها توی اوج خستگی یا عصبانیت من زهرا یک حرفی میزنه یا کاری می کنه که من را واقعا از اون وضعیت نجات میده

خدا گل پسر شیرین زبونت را برات نگه داره


بچه ها واقعا نعمت بزرگی هستند.مرسی.
مامان زهرا دختر دوست داشتنی
7 اسفند 91 11:05
سلام دوست گلم با چند تا پست جدید بروزیم و منتظر شما